تنها کلماتی که دیده می شد اینها بود خاموش, مرگ , شاید" مرگ خاموش" ...
هر شب بعد از اتمام کار شرکت حمل و نقل روی نیمکتهای آهنی ایستگاه لم میداد...
لغتهای سیاه کتاب را تعقیب میکرد و واژها او را سریعتر از هر اتوبوسی با خود می برد
چه کسی اهمیت میداد , هیچ اتوبوسی نخواهد آمد! , اما او هر شب به مقصد میرسید ! |