سکوت هر ترانه تا هجای آخر رفتن
وشاید هم نرفتن از پی آوار توخالی مردن
تا تپشهای شقایق گونه احساس
کنار ذهن بیماری پریشان حال در ماندن
وجود عشق را مفروض خواهد کرد
صدای هق هق و شب گریه های دختری محزون
که قلب کوچکش در انزوای مبهم احساس میمیرد
حریم عشق را ترسیم خواهد کرد
همان چشم پلیدی که بکارت را از گلبرگها دزدید
همان حکم کثیفی که به بغض قلب من خندید
همین ها عشق را تفسیر خواهد کرد
در این دنیای دهشت زا در این اقلیم وانفسا
چه ارزان میفروشد, تن شاداب خود را مادر دوران !
همین بی بودگی ها همین بیهودگی ها
کلام عشق را مخدوش خواهد کرد
تمام اشکهای چشم گریان علفها در سحرگاهان
که با بیداری وحشت مصیبت وار میمیرند
همان ترسی که شریان را ز جریان باز خواهد داشت
من دیدم
از دیوار بلند خانه سرک کشیدم
خدا را دیدم که کوچه باغی می خواند
و با روسپیانش سوت زنان از کوچه ما میگذشت
کلاغی را دیدم که شعورش را بین درختان تقسیم میکرد
جوئی را دیدم گله میکرد از من و تو
عکس ماه را در آب دیدم
گله میکرد از تنهایی
معلمی را دیدم که با آب عشقبازی میکرد
تا اکسیژن آب را ثابت بکند
زنی را دیدم از لغزشهایش
آشپزخانه اش گرم میشد
و کودکش سایه اندوه را
در هوا نقاشی میکرد
و پرواز میداد نفسهای هوس انگیز مردان را
با بادبادکهایش
و من بر خود لرزیدم
و ضربه داس را پذیرفتم بر قلب گریان
وجوانه های شور زندگیم را چال کردم
وروی زمین ترک خورده دراز کشیدم
و خزنده های ریز را پناه دادم به آغوشم
و شب تابها را به گردنم آویختم
وفشار جو زمین را روی پستانهایم حس کردم
که لحظه های شفاف نوازش را از من می گرفت
و دوگانگی را به من پند میداد
و مرا به مرز هراس سوق میداد
و خطر را در آغوش کشیدم
عطش خواستن ترا به پرنده ام گفتم
و لحظه هایم را به سویت پرواز دادم
و عشق نارس خود را زیر آفتاب گذاشتم
تا آفتابی بخورد
و چشمانم را سایبان نگاهت کردم
و گفتم من راز شبانه ام
و بی پروائی ام به سادگی همان
ظرفهای سفالی خانه همسایه است
و به زلالی اندیشه مردی
که به تنهایی شبانه سفر کرد
و به زیبایی ریشه گلی که در مرداب دلبری میکند
و آفتاب را به بسترش می طلبد
آری من زنی بی پروا هستم
که از پچ پچ آفتاب و ماه هم نمیترسم.
زمین پوشیده از برف است
و از بامی پر از گنجشک,
قندیلی زمین را سخت می پاید
درخت پیچکی در اندیشه دیوار می پیچد
در این صبح مه آلوده ,
که گویی جز آواز و موسیقی گنجشک, چیزی نیست
تن زخمی خود را میکشد کرمی
که دیشب زیر پای عابران مانده...
زمستان است و باد و خش خش برگی که دیگر نیست
جز بر بستر یخ بسته کوچه
همانجایی که دیگر خورده نانی نیست!
فقط برف است و سنگ و شیشه و دیوار
ولی گنجشکها آواز میخوانند ...
تا محبت را بیاموزیم ,
به مشتی ارزن و گندم وجود خویش نفروشیم
و شاید مثل یک گنجشک باید مهربان باشیم
منم یک کاغذ بی خط , پر از پرهای یک کفتر
تو آن شعر پر از معنی, برای مشق یک دفتر
من آن تارم من آن پودم درون دار تو خالی
تو آن نقش پر از رنگی , برای طرح یک قالی
پ.ن : شاید روزی روبروی هم باشیم در امتداد سنگفرش گذر گاهی بی عابر.