و عشق در بوته آزمایش گذاشته شد و چه سوالات بی جوابی که ندیدم و یک ممتحن خوش قلب که نقش جلاد را برای من که سر در طناب اعدامش داشتم بازی میکرد و آماده بود تا به صندلی لرزانی که بیگناهی مرا بازبان چوبی اش جیر جیر میکرد لگد بزند و مرا که در وهم بیگناهیم حیران شده بودم معلق کند ... اما بیگناهیم را نمی توانستم به اثبات برسانم تا وقتی که چشمانش را دیدم . جواب چه آسان بود !
همیشه واقعی ترین احساسات زمانی شکل میگیرند که به این باور برسیم که کسی که به او عشق می ورزی گاهی برای احساس حس لطیف عاشق بودن چشمهایش را میبندد و در خلوت شبانه اش به تو می اندیشد ! بی آنکه تو از او بخواهی یا جبر کلامت وادارش کند .کافی است رها شوی از حس خواستن تا به آغوشش باز گردی !
اما بعضی وقتها اشتباه میکنیم و من به اشتباهاتم معترفم و تاسف بار به آینده ای می اندیشم که دیگر در لحظات برهنه اش نسیم روح نوازت نیست تا شاخه های زخمی ام را نوازش کند ...
تقدیم به تو میدانم که گاهی به این صفحه خواهی آمد چرا که معتقدم هیچگاه چشمانت به من دروغ نگفتند !
تنها که می شدی قلبم را می شکستم تا سکوت برهنه غمهایت را انعکاس شیشه ای قلبم پر کند و قلب مجروحم چه صبورانه لبخند میزد در انحنای خیس چشمانت , گویا لبخند را از لبهای شرابی تو گدایی میکرد !